نه برایت مینویسم
که رفتی
نه برای آنکه خاموش کردی
آتشی را که خودت
به جانِ این کوچه انداختی
برای آن مینویسم
که هنوز
درست در همان نقطهی دقیقِ سوختن
ایستادهام
با دو دستِ خالی
و شانههایی که
حتی سایهات را
به خاطر نمیآورند
عشقِ ما
مقدسترین عشقِ دنیا نبود
عشقِ ما
تنها عشقی بود که
نه آغوش داشت
نه شانه
نه حتی یک شبِ معمولی
برای به خاطر سپردن
پاک بود
آری
پاک
به پاکیِ سفیدی که
هرگز رنگی نشد
به پاکیِ دستهایی که
به هم نرسیدند
و با این حال
همیشه دعا کردند
چگونه از تو سخن بگویم؟
با کدامین واژه
که نه آغوش داشته باشد
و نه شانه؟
با کدامین سکوت
که یادت ندهد
چگونه آتشی را
که خودت روشن کردی
با نبودنت
خاموش شد
نه
عشقِ ما مقدس نبود
عشقِ ما
تنها یک حادثه بود
در مسیرِ یک کوچه
که هرگز به هم نرسید
و با این حال
همیشه
به هم رسیده بود
---