حالم خوب نیست و میترسم با کسی حرف بزنم
این روزها حرف زدن بیشتر غمگینم می کند
چیزهایی هست که نمیخواهم حتی در ذهن خودم
مرورشان کنم و بازگو کردنشان مثل هم زدن خاکستر
می ماند آتش خفته درونم را شعله ور می کند
دردهایی هست که نپذیرفته ام ،، که نمی پذیرم
که نمی خواهم که بپذیرم ....
در زندگی همه ی ما زمانهایی می رسد که
قویترین آدم زمین هم اگر باشیم باز هم حریف
ارتش مسلح اندوه نیستیم ...
دارم یک تنه می جنگم و هرشب با تنی خسته و
زخمی از نبردی نابرابر به رختخواب باز میگردم
یقین دارم که تمام خواهند شد این روزهای بیقراری
باشد که رها شویم از رنجی که از آنِ ما نیست
بماند به یادگار ...........