پارت64
اشکام بی وقفه میومدن
خودمم نمیدونستم چمه
رفتم سمت تلفن بی اختیار شماره مامان رو گرفتم
هیچی برام مهم نبود
بدرک بفهمه
بدرک بیاد داد و بی داد راه بندازه
هرچقد زنگ زدم بوق میخورد اما کسی بر نمیداشت
دلشوره بدی به جونم افتاده بود
بی حوصله نشستم رو مبل که خوابم برد...
با صدای باز شدن در چشامو باز کردم سپهر وارد خونه شد
گیج پرسیدم : ساعت چنده /
سپهر نگاه ساعتش کرد و گفت : 2 و نیم. چرا اینجا خوابیدی؟ /
نمیدونم خوابم برد ناهار خوردی؟ / نه /
رفتم تو آشپزخونه تازه یادم افتاد من اصلا ناهار درست نکردم
بی حوصله دوتا نیمرو درست کردم و صداش کردم بیاد ناهار
بعد چند دقیقه اومد نشست سر میز
: ناهار درست نکردی؟ / عه خواب رفتم امروز / خواست چیزی بگه که نگاهش به شکمم دوباره افتاد و یاد موقعیتم انگار دوباره افتاد
هیچی نگفت و بی میل شروع کرد خوردن
من دو لقمه بیشتر نتونستم بخورم اون همشو کوفت کرد