امشب خونه خاله ام دعوت بودیم خانوادگی کلا باهام خوب نیستن بخاطر اینکه من عقاید ورفتارام باهاشون فرق میکنه من خداومذهبی بودنوانتخاب کردم اما اونا نه فقط ازشون حرف میشنوم ولی بچهای فامیل ازدخترخاله کوچیکام گرفته تا پسرخاله وپسرداییم کوچیکن همشون باهام خوبن خیلی بهشون محبت میکنم وبا بچه ها کلی بگم مهربونم و همیشه زورشون میاد ک چیکار میکنم انقدر باهام خوبن امشب که رفتیم....
کسی بهم محل نداد جزبچه ها همشون منودیدن اومدن سمتم ولی خاله هام و دایی اینام رفته بود درگوش مامان وبابام خوندن ک این دختر بچه هارو جادویی چیزی کرده و میرن به بچه هاشون میگن ک دور منو خط بکشن ازحرفاشوم بغضم میگیره اومدیم خونه ک بابام:) 💔
تاجایی ک تونست منوزد و تحقیرم کرد گفت ابرو برام نزاشتی این کارات چیه حق چادرو این چیزارو نداری دیگع تایپیکام معلومه چقدر از خانواده ام دردکشیدم وبگم که یه خواهر دارم دوقلوییم ولی خواهرم بااجبار ازدواج کردو رفت و یه ماهی فککنم بشه ندیدمش از 11ونیم شب ک اومدیم خونه تاالان نشستم سرسجاده و باخدا دردودل میکنم خسته شدم بخدادیگه نمیکشم کسی نیست درکم کنه، کسی نیست منو ادم حساب کنه
بهم تهمت میزنن که لابد ناقصی که چادرمیپوشی شوهر گیرت بیاد و.... هرجامیرم همینه ولی من ازخودخدا کمک خواستم وهرچی تاالان خواستم واقعا بهم داده واسه بدترین دشمن زندگیم که خانواده ام هستن هم دعامیکنم ولی یکیشون منو ادم حساب نمیکنه امروز خودمو زدم به حال بد که ببرنم بیمارستان امایکی نیومدبگه چته