-نه حوصلهی صحبت، نه حوصلهی دلجویی. خستهام از خودم، از این تکرارِ بیمعنا، از این روزهایی که مثل هم میگذرند، بیآنکه اثری از من در آنها باشد. نه برای کسی حرفی دارم، نه برای خودم دلیلی برای ماندن. همهچیز، یکنواختتر از آن است که بتوانم به آن رنگ بدهم، و من، در این بیرنگیِ محض، آرامتر از همیشهام، چون دیگر حتی خستگی هم، برایم تازگی ندارد... -