2777
2789
من تموم مدت داشتم فک میکردم چی میشه بیشتر بیاد اصلا خونمون بیاد اما کم محلیش رو میزاشتم پای حجب و حی ...

عزیزم

خو به درک😐

چ وضع تعریف کردنه

از صمیم قلب خودمو دوست دارم   و با افتخار میگم هیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :)  اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید   معلم  زبان شدنم مبارک  

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اون روز رفتم خونه خودمون اما عاشقش بیشتر شده بودم

عاشقش بیشتر شده بودم😒

تا کلاس چندم خوندی؟😐

از صمیم قلب خودمو دوست دارم   و با افتخار میگم هیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :)  اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید   معلم  زبان شدنم مبارک  
نه رفتم بخرم بازم دلم نیومد گذاشتم ارزونتر بشه خخخخ


خخخخ همچین بدرد بخورم نیست یه توپله کرموی زشته 😁😁

پس انداز کنیم بریم پسته ی خام بخریم 😂😂😂😂😂

والا تو این گرونی برای میوه باید پس انداز کرد

خدایا خودت کمکم کن 🙏🙏💜💜
اسم سپهر را از نام های احتمالی برای فرزندش بامدادسیاه خط میزند:-)

 😂افرین...کاش این اسم.ریشه کن بشه اصن

از صمیم قلب خودمو دوست دارم   و با افتخار میگم هیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :)  اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید   معلم  زبان شدنم مبارک  

تمام فکرم خونه اونا بود سپهر رفته بود چین دوتا تابلو کار دست اورده بود واسه خونه مامانش  زن داییم با طعنه ازم میپرسید دیدی تابلو که اورده یعنی ما میدونیم دنبال سپهری

تمام فکرم خونه اونا بود سپهر رفته بود چین دوتا تابلو کار دست اورده بود واسه خونه مامانش  زن دای ...

ای زندایی بد🙁

کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792