دیشب تولدبرادرزادم بود من حالم بد بود اشکم دراومد
مدتیه خیلی تحت فشارم حال روحیم اصلا مناسب نیست ده ساله ازدواج کردم بچم بیش فعالی داره همسرم آدم سردیه خیلی باهم اختلاف داریم فقط ازنظرجنسی باهم خوب بودیم اینهمه سال همین مساله باعث میشد بعدهرقهریادلخوری بهم برگردیم باز الان مدتیه بیش ازحد قهرمیکنم دیگه خودمم حالم بد میشه طولانی میشه قهرام ازهمه آدما متنفرمیشم ازخانواده خودم همسرم ازهمه تتهای تنهام اصلا حوصله آدمارو ندارم خیلی حرص میخورم میبینم چقد دنبال مادیاتن چقد دنبال منفعتن همش مقایسه میکنم میبینم برادرشوهرام بخاطر زناشون با خوانوده درگیر میشن داداشام اگه من کم محلی کنم زناشون طرف زناشونن ولی شوهرمن اصلا همیشه تنهام هیچوقت پشتم نیست کم کم فک کنم دارم افسردگی میگیرم زندگی روزمرم اونقد تکراریه دیگه حالت تهوغ میگیرم ازصبح پامیشم با پسرم کلنجار میرم دعوامون میشه ازکوره درمیرم دست روش بلند میکنم بعدش عذاب وجدان میگیرم ذره ذره دارم آب میشم خیلی آدم فکری هستم روانم داغون شده الانم دیگه مث سابق نیستم قبلا قهذمیکردم باشوهذم آشتی که میکردم حالم بهترمیشد الان نه دیگه حتی حالم ازخودمم بهم میخوره خیلی ضعیفم حال خوبم وابسته به بقیه شده آدمای منفعت طلب دارن حالمو بهم میزنن همه دنبال دورزدن همدیگخ سواستفاده ازهمدیگه نمیدونم مشکل ازمنه نمیتونم هیچکی روتحمل کنم دیشب دراز کشیده بودم رومبل خونه پدرم الکی خودمو زدم به خواب الکی بهونش گذاشتم دارو میخورم حالم بد میشه بعدمادرم ازکیفم پول دراورد ۱۸۰درجه مهربون شد باهام داشت حالم بهم میخورد گریه کردم