«ببخشید اگر طولانی ولی تا آخر بخونید😊🙏»
چهارده سالم بود که از پشت بوم خونمون افتادم پایین و مهره یک کمرم شکست و از اون موقع تا الان که من بیست و یک سالمه و درآستانه ازدواج هستم باعث شده که چنان نسبت به آینده ام تا امید بشم که قید ازدواج کردن رو
زدم؛ برام تبدیل به یک چیز محال و غیردست بافتنی شده.
خدارو صدهزار مرتبه شکر که میتونم روی پای خودم راه برم
اما خب یک عمره دارم با درد روز و شب رو سر میکنم؛ مدام فکرهایی میاد توی سرم که مثل خوره ذهنم رو میخوره.
اعتماد به نفسم رو کلا از دست دادم.