سلام، این اولین تایپیکیه که میذارم همیشه فقط میخوندم مطالب و نظرات دوستان رو
من و همسرم 4ساله که عقدیم و حدودا یکسال و نیمه که زیر یک سقفیم
مشکلات زیادیو طی کردیم
من توی شهر دیگه ای دور از خونوادم زندگی میکنم و دوماه یبار میرم میبینمشون
همسرم، مادرش فوت شده، توی سنی که این سرباز بوده، ضربه ی سنگینی بهش وارد میشه چون خیلی به مادرش وابسته بوده و پدر عصبی و بداخلاقی داشته، توی اون سن بعد از مرگ مادرش با قرص خودکشی میکنه که نجاتش میدن.
با تعریفاتی که از خودشون شنیدم همیشه توی خونشون دعوا به راه بوده و تنش زیادی داشتن از سمت پدر و برادرش.
الان هم با برادرش قطع ارتباط کردن و دوسه سالی هست که اصلا باهم هیچ صحبتی ندارن، علتش هم زن سابق برادرش بود که بعد از اختلافات زیادی که درس کرد خودش هم طلاق گرفت اما رابطه اینا باهم درس نشد،برادرش خونه ی پدرش زندگی میکنه و زن هم گرفته مجداا و اجازه نمیده که همسرم با پدرش ارتباط داشته باشه
از طرفی ارثیه ی پدری رو بالا کشیده و همسرم هم وضعیت مالی مناسبی نداره و همیشه یکی از دغدغه هاش اینه...
اینارو گفتم که کامل شرایطمو ببینین
من توی یه خونواده خیلی معمولی اروم و صمیمی بزرگ شدم، تحصیل کرده ام، تا بحال صدای بلند از پودرم نشنیدم و بهتره بگم شرایط زندگی من کامل متفاوت با همسرم بوده
الان توی زندگی مشترکم اصلا ارامش ندارم و روز خوش ندیدم
همسرم بشدت عصبی مزاجه
سر هرچیز کوچیکی داد و بیداد و فحش راه میندازه
اصلا براش اهمیت نداره همسایه ها میشنون
به من و خونوادم توهین میکنه
توی دعواهای اخرمون که من دیگه به لبم رسیده بود صبرم و مقابله به مثل کردم و مثل خودش دادو بیداد کردم کار مون به کتکاری هم رسید
هم زدم و هم خوردم
خیلی ادم حساسیه
میگه همه چیز باید طبق میل و خواسته اون باشه
خودش رو عقل کل حساب میکنه
من که توی فرهنگی بزرگ شدم که ازادی عقیده داشتم و ازاد بودم و صد البته خیلی منطقی برام خیلی سخت بود کنار اومدن با این موضوع
بخاطر خیلی چیزا همیشه کوتاه اومدم و قبول کردم
به امید اینکه ببینه و اون هم منعطف بشه
اما نشد و بدتر هم شد
خواسته هاش خیلی بیشتر شد
واقعا درمونده شدم
به جدایی فکر میکنم
میخوام قبل هراقدامی کامل در موردش تحقیق کنم تا بعد پشیمون نشم