پارت 60
ساعت 10 بود از خواب بیدار شدم
رفتم تو هال
سپهر نبود
صبحانه املت درست کردم خوردم
خونه رو کمی مرتب کردم
و یه دوش گرفتم
.. 4 ماه بعد
برای شام داشتم شامی درست میکردم سپهر از صبح بیمارستان بود و یک ساعت دیگه میومد
تو این 4 ماه شکمم گنده تر شده بود
حرکت هاشو حس میکردم
تکون خوردنش رو حس میکردم
دلم نمیخواست برم سونوگرافی و جنسیتش رو بدونم، دلم میخواست وقتی به دنیا اومد بدونم...
باورم نمیشد الان دو نفر بودیم یه بچه یه موجود زنده داخل شکمم داشت رشد میکرد که از گوشت و خون سپهر بود
سپهری که از هم متنفر بودیم
سپهری که چند سال دیگه ازش جدا میشدم...
این 4 ماه سپهر هیچ حرفی راجب خودم و بچه نگفت یعنی بهتر بگم کاری بهم نداشتیم اون سرگرم خودش بود
منم سرگرم خودم و بچه!