پارت59
کم کم چشام سنگین شد و خواب رفتم...
فردا صبح با صدای سپهر چشامو باز کردم که دیدم اومده تو اتاقم
تیشرت و شلوارک منم چون گشاد بود موقع خواب وضع خوبی نداشتن...
نگاه سپهر روم چند دقیقه قفل شد که خواب الو سریع دست بردم لباسامو مرتب کردم
بهار : چیه سپهر چی میخوای سر صبحی /
با صدام به خودش اومد و نگاه از تنم گرفت و به چشام دوخت
سپهر : پوشه سفیدی که گذاشته بودم رو میز کجاست؟ /
نمیدونم همونجا باید باشه خب /
گشتم نیست/ آهاااا راستی گذاشتم بالا کمدت/
سرشو تکون داد و رفت
منم دوباره گرفتم خوابیدم