پارت 58
با اومدن بیمار بعدی من از اتاق اومدم بیرون
کم کم برای ناهار بچهای بخش اومدن تو پاویون
سپهر اومد حدیث و الناز و الهه اومدن یه آقا دکتری به اسم دکتر صمدانی اومد یه خانم مسن اومد که ماما بود و یه خانم دکتر دیگه که صداش میکردن دکتر ایزدی
ازش زیاد خوشم نیومد نمیدونم شاید من باهاش ارتباط نگرفتم
ولی خب خودشو میگرفت حتی جواب سلام منو نداد
دکتر ایزدی : بچها من میرم ناهار رو بگیرم چند تا باید بگیرم؟ / سپهر : 8 تا / و از اتاق رفت بیرون
منتظر بودیم ناهار بیاد بخوریم و بریم شیفت سپهر یک ساعت دیگه تموم میشد
دکتر ایزدی اومد اما فقط 7 تا غذا داشت!
به همه غذا داد اما به من که آخری بودم نرسید!
سپهر : خانم ایزدی من که گفتم 8 تا غذا باید بگیرین / دکتر ایزدی : آقای دکتر من که کف دستمو بو نکرده بودم اینم هست ( اشاره کرد به من) / سپهر : این چه طرز صحبته خانم / بهار : سپهر آروم، چیزی که نشده من گرسنم نیست زیاد باهم میخوریم / سپهر : واستا میرم برات میارم / بهار : سپهر تعارف ندارم باهم میخوریم نمیخواد بری / بالاخره من و سپهر باهم غذا خوردیم دکتر ایزدی : دکتر پناهی لطفا کار امروز باعث نشه کشیکای این ترم رو زیاد کنید من واقعا خبر نداشتم همسرتون هست / سپهر چیزی نگفت که من گفتم : پیش میاد اتفاق بوده عزیزم اشکال نداره /
بعد چند لقمه کنار کشیدم که سپهر گفت : چرا رفتی عقب/ دیگه نمیتونم سیر شدم/ بیخود بیا بخور / سپهر واقعا سیر شدم / اونم هیچی نگفت و بعد غذا از بچها خداحافظی کردیم و یه ساعتی دیگه سپهر کشیک واستاد و رفتیم سمت خونه
خیلی خسته شده بودم
سپهر داشت با ینفر با تلفن حرف میزد
با اومدنم قطع کرد و گفت : خسته شدی دیشب تو بیمارستان / خیلییی من دیگه نمیام / میخوای بگم خانوم یکی از همکارام شبایی که شیفتم بیاد پیشت اگه میترسی / نه دیگه نمیخوام باید کم کم عادت کنم /