تاپیک قبلی مال چند وقت پیشه اولش پیام داده بود ولی دیروز عصر شوهرم سر کار بود و منو بچه هام داخل خونه دیدم یکی داره در میزنه رفتم درو باز کنم گفتم کیه گفت احسانم عشق قدیمت تا فهمیدم اونه درو باز نکردم پیله کرده بود پشت بند هم هی در میزد میگفت دلم تنگه یه دقه بیا ببینمت میرم با گریه این حرفو میزد منم باز نکردم رفت دلم به حالش میسوزه میترسم میترسم حسم بهش زنده بشه و به شوهرم خیانتی کنم برام دعا کنید دست از سرم برداره اگه بابام میزاشت بهم برسیم شاید حال این پسر اینطور نبود خیلی پیر شده بود من از پنجره نگاهش کردم یک سانیه از عذاب وجدان دارم میمیرم عصر تاپیک زدم کسی جواب نداد اون موقعه که عشق قدیمم اومد بچه هام هم بودن سر سفره شام به باباشون میگفتن مامان دیروز درو رو یکی باز نکرد منم همسرم پرسید کی بود پیچوندمش خدانکنه بفهمه