پارت 57
کم کم با این خانم دکتر آشنا شدم 25 سالش بود و اسمش الهه بود
اینقدری جو صمیمی و خوب شده بود که یه خانم پرستار و یه خانم دکتر دیگه ام اومده بودن پیشمون اسم پرستاره حدیث بود اسم خانم دکتره الناز
اینقدری از حرفاشون میخندیدم که دل درد شده بودم خیلی بچهای پایه و خوبی بودن در حال حرف زدن و خندیدن بودیم که در یهو باز شد
همه یه لحظه سکوت کردیم و سپهر رو نگاه میکردیم
سپهر با همون جذبه گفت : چخبرتونه خانوما ساعت 12 شبه بیمارستانو گذاشتین رو سرتون!! / همشون یه ببخشیدی گفتن نگاه قیافه سپهر کردم که میخواست جذبش رو حفظ کنه و جلوی خندش رو بگیره و ضایع نشه
سپهر دید اوضاع خیطه
فقط گفت : سر و صدا نکنید به کارتون برسین / و درو بست و رفت
نگاهی به قیافه های هر سه تاشون کردم یهو پقی زدم زیر خنده که ریختن سرم گفتن دختره ورپریده چرا میخندی!
خیلی بچهای باحالی بودن ولی متاسفانه شیفتشون بود و بیمار داشتن مجبور شدن برن
منم خسته شده بودم ساعت 12 نیم بود
رو یکی از تختها دراز کشیدم و.. خواب رفتم
فردا صبح
با سر و صدایی که تو بیمارستان بود از خواب بیدار شدم
پا شدم درو باز کردم بیمارستان شلوغ تر از دیشب شده بود
رفتم سمت اتاق سپهر
هنوز پشت میزش نشسته بود و بیمار تو اتاقش بود
چجوری خسته نمیشه!!
در زدم و وارد شدم
داشت یه چیزی برای بیمارش توضیح میداد که با دیدن من یه لحظه رشته کلامش رو از دست داد و دوباره بعد مکثی ادامه داد
واستادم کنار میزش تا کارش با بیمار تموم شه
پنج دقیقه طول کشید و بیمار رفت بیرون سپهر : صبحت بخیر / صبح توأم بخیر از دیشب نخوابیدی؟ / نه دارم میمیرم از بي خوابی /