من یک زن دایی دارم هر وقت یک چیز و میفهمه اون کار اصلا اتفاق نمی افته حالا قرار نبود بگیم بهش اتفاقی تو مهمونی فهمید فردا قراره بریم سفر از امروز تو خونه دعواست سر چیزای چرت و پرت میخواییم هتل و کنسل کنیم 💔😭
سال قبل عید بعد اینکه اینا اومدن خونه مون میخواستیم بریم بیرون پام لیز خورد تو پارکینگ دستم شکست
یکبار داداشم خورد زمین لیوان رفت تو ابروش بخیه خورد
همیشه همین جوریه دیگه کلافه شدم تا جایی که میتونستیم باهاش قطع ارتباط کردیم نحسیش بازم دامن مونو میگیره
دیگه واقعا خستم خستم تو رو خدا اگه راهی میشناسید بگید قلب داره وایمیسته دیگه