2777
2789
عنوان

رمان عاشقانه 😍

| مشاهده متن کامل بحث + 5941 بازدید | 125 پست

دکتر اومد اما هر چی ازش پرسیدم جوابم رو نداد تا موقع رفتن محکم مانتوش رو گرفتم

_خانم دکتر تمنا میکنم جون عزیزتون ، شما خودتون مادرید منم مادرم بچم زندس ؟ سالمه ؟

یکم مکث کرد ، پروندم رو دوباره بررسی کرد

قلبم محکم تو سینه میزد طوری که صداش رو میشنیدم ‌.

خانم دکتر لبخند زد

 انگار لبخندش آب رو آتش بود آروم شدم ، منم لبخند زدم و ازش تشکر کردم و بهش قول دادم که برای سلامتی بچه هاش همیشه دعا کنم.

بالاخره از بیمارستان مرخص شدم و تمام پول رو پدرم پرداخت کرد ، پدرم مهربان بود اما وقتی تحت تاثیر مادرم بود ، خوب پدری نمیکرد.

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

تمام اون ۹ ماه رو کار کردم و پول جمع کردم سامان هم گاهی زنگ میزد و حالم رو میپرسید ، گاهی حتی میشد که دو ماه هم زنگ نزنه .

 بلکه بتونم یک خونه ای بخرم . اما نشد ، فقط میتونستم خرجم رو بدم تا منتی از سمت مادرم سرم نباشه .

بچم به دنیا اومد و باز هم پدرم پول بیمارستان رو داد اما هیچکس برای دیدن دختر کوچکم نیومد ، فقط پول بیمارستان رو داده بودند .

تنها برگشتم خونه با سوگل نازنیم که باعث میشد بی قراری هام آروم بشه .

هیچکس جواب سلامم رو نداد ، مثل همیشه رفتم تو اتاقم و وسایلم رو که جمع کرده بودم برداشتم ، تصمیمم رو گرفته بودم . رفتم خوابگاه دانشگاهی که درس میخوندم ، موقعی که باردار بودم برای فوق خوندم و قبول شدم ، تنها راهی بود که میتونستم خودم و بچم رو نجات بدم . اما بهم اتاق ندادن چون مجرد نبودم ، رفتم بهزیستی اما اونجا هم قبولم نکردن ، به ناچار برگشتم پیش پدر و مادرم . دوباره همون منت ها شروع شد اما اینبار قضیه طلاق جدی شد .

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ده روز بعد با  سامان قرار گذاشتم که بیاد محضر تا جدا بشیم ، سوگل رو هم بردم تا ببینتش ، بالاخره پدرش بود و حق داشت که بچش رو ببینه . تا سوگل رو دید خشکش زد فقط نگاش میکرد ، اروم خوابیده بود ، اومد جلو و لپش رو بوسید . انگار مهر سوگل به دلش افتاد ، من رو نگاه کرد سوگل رو نگاه کرد

_بیا بخاطر دخترمون دوباره شروع کنیم

باورم نمیشد که این همون سامان است که چند ماه پیش برای طلاق پرپر میزد !!!

_چی شد که نظرت عوض شد؟!!

_خب دلم نمیخواد دخترمون اذیت بشه ، مهناز خواهش میکنم بخاطر...راستی اسمش چیه ؟!

چه پدری !!!

_سوگل

_به خاطر سوگل مون

اشک تو چشماش حلقه شده بود ، انگار سوگل باعث خوشبختی دوباره مون شد ، من بعد سه روز فکر کردن بالاخره قبول کردم که زندگی دوباره ای بسازیم اما اینبار با حضور یک عضو جدید به نام سوگل !

رفتار خانوادم بهتر شد ، و من به همان هم راضی بودم .

با سامان رفتیم یک مشاور دیگه تا مشکل شک اش برطرف بشه ! بماند که به چه بهانه ای راضیش کردم که بیاد .(برای اینکه والدین بهتری بشیم و بچه داری یاد بگیریم)

سامان خیلی سوگل رو دوست داشت ، و همین علاقه باعث خوشبختی هر سه ما شد ....


پایان ☺


امیدوارم خوشتون‌ اومده باشه درمورد سرگذشت هرکس یا در مورد هر چیزی سوال داشتید ، پاسخگو هستم 😊

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍
خوب بود دستتون دردنکنه.👏👏👏 بازم میخواید بزارید؟

سلامت باشید ممنون از شما که دنبال کردید 🙂

نمیدونم خب اگر مورد پسند باشه شاید بزارم ولی ایندفعه طولانی تر 

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز