ده روز بعد با سامان قرار گذاشتم که بیاد محضر تا جدا بشیم ، سوگل رو هم بردم تا ببینتش ، بالاخره پدرش بود و حق داشت که بچش رو ببینه . تا سوگل رو دید خشکش زد فقط نگاش میکرد ، اروم خوابیده بود ، اومد جلو و لپش رو بوسید . انگار مهر سوگل به دلش افتاد ، من رو نگاه کرد سوگل رو نگاه کرد
_بیا بخاطر دخترمون دوباره شروع کنیم
باورم نمیشد که این همون سامان است که چند ماه پیش برای طلاق پرپر میزد !!!
_چی شد که نظرت عوض شد؟!!
_خب دلم نمیخواد دخترمون اذیت بشه ، مهناز خواهش میکنم بخاطر...راستی اسمش چیه ؟!
چه پدری !!!
_سوگل
_به خاطر سوگل مون
اشک تو چشماش حلقه شده بود ، انگار سوگل باعث خوشبختی دوباره مون شد ، من بعد سه روز فکر کردن بالاخره قبول کردم که زندگی دوباره ای بسازیم اما اینبار با حضور یک عضو جدید به نام سوگل !
رفتار خانوادم بهتر شد ، و من به همان هم راضی بودم .
با سامان رفتیم یک مشاور دیگه تا مشکل شک اش برطرف بشه ! بماند که به چه بهانه ای راضیش کردم که بیاد .(برای اینکه والدین بهتری بشیم و بچه داری یاد بگیریم)
سامان خیلی سوگل رو دوست داشت ، و همین علاقه باعث خوشبختی هر سه ما شد ....
پایان ☺
امیدوارم خوشتون اومده باشه درمورد سرگذشت هرکس یا در مورد هر چیزی سوال داشتید ، پاسخگو هستم 😊