یکدفعه تو دلم خالی شد و چشمام سیاهی رفت ،
به هوش که اومدم هیچکس نبود ،
دوباره روی تخت بودم اما اینبار با ماسک اکسیژن ،
ماسک رو برداشتم نمیذاشت درست نفس بکشم ،
داشتم دورم را نگاه میکردم که یادم افتاد موقع افتادن باردار بودم !!
هر چی پرستار رو صدا زدم صدام رو نشنید !! میخواستم خودم برم اما میترسیدم از اینکه دوباره بیفتم ، به هزاران زحمت بلند شدم و رفتم ایستگاه پرستاری .
_چرا بلند شدی ؟! وای باید استراحت کنی
_چرا باید استراحت کنم !!!! نکنه بچم .... بچم خوبه ؟ خانم خواهش میکنم
اون من رو هول میداد و من اصرار میکردم . چند ساعتی صبر کردم تا دکتر اومد تمام اون چند ساعت فقط گریه کردم از بدبختی هام از خدا خواستم که این نعمت رو ازم نگرفته باشه .