اون روز هم به همین خوشی گذشت ، گفتیم و خندیدیم ، گاهی هم بحثمون شد ، سر همین شوخی های الکی اش.
فردا صبح وقت آزمایشگاه و بعدازظهر اش هم وقت مشاور داشتیم ، آزمایش رو که دادیم ، رفتیم پیش مشاور ، کلی ازمون سوال پرسید در مورد همه چی ، با اون تکی حرف زد ، با من هم همینطور ، بعد جفت مون رو خواستند و مشاور گفت که میخواد نتیجه رو اعلام کنه.
لبخند زد و گفت : خب با توجه به صحبت هایی که شده ، همه چیز خوب پیش خواهد رفت ، ان شاءالله خوشبخت بشید.
ما هم خوشحال اومدیم که از مطب بیایم بیرون که منشی گفت که خانم دکتر خواسته که من وایسم تا باهام حرف بزنه !! پرسیدم چرا ؟! گفت میخواد یکم بهت شیوه زندگی یاد بده. یکم بهم برخورد ، مگه من بلد نبودم ؟!
ای کاش هیچوقت تو اون مطب نرفته بودم ، ای کاش هیچوقت به حرف منشی گوش نداده بودم....
رفتم تو ، گفت بشین
_ نمیخواستم جلو همسرت بگم اما .....
پایان قسمت امشب 👉 امیدوارم لذت برده باشید ، نظراتتون رو با کمال میل میشنوم 😊