2777
2789
عنوان

رمان عاشقانه 😍

| مشاهده متن کامل بحث + 5845 بازدید | 125 پست
✔ بر اساس داستان واقعی هست✔ اما نه داستان زندگی من !!!!!

قشنگه

دنبالش میکنم

عشق من همسرعزیزم تو بهترین اتفاق زندگی منی،تا لحظه آخر عمرم عاشقتم،جونم فدای تو که عزیزترینمی😍

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قسمت دوم امشب :


تا اینکه ....



یک روز داشتم میرفتم سرکار که یکی از پشت صدام کرد ، برگشتم دیدم خواهرشه . اومده که باهام حرف بزنه. منم که دیرم شده بود و عجله داشتم ، یک چند کلمه حرف زدم و یک طوری که کوچیک نشم گفتم : برادرتون خیلی پسر خوبیه ، واقعا میتونه همسرش رو خوشبخت کنه ، اما خب خانواده من مخالف هستند ، و من نمیدونم که چطور باید هم بهشون احترام بزارم و هم نظرم رو بیان کنم. فکر کنم فهمید که نظرم مثبته چون لبخند زد و گفت که حتما با خانوادم صحبت میکنه تا بتونه راضیشون کنه. اون روز من یکم دیر رسیدم سرکار و توبیخ شدم ، اما خب به گفتن این حرف ها می ارزید.

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

شب که اومدم خونه مامانم گفت که مادرش زنگ زده و خواسته که ما دو نفر هم رو ببینیم و بیشتر با هم آشنا بشیم ( چقدر این مادرش عجیبه ! با وجود جواب منفی که از مادرم شنیده طوری وانمود میکنه که انگار همه چی خوب و مثبت بوده ) مادرم هم با کلی اصرار اون بالاخره قبول کرده بود که من برای اولین بار باهاش برم بیرون ، اما به شرط اینکه یک صیغه ای بینمون خونده بشه. واقعا نمیفهمیدم مادری که اونقدر سرسخت بود و نمیذاشت که من حتی در این مورد حرف بزنم ، حالا خودش داشت بهم یاد میداد که وقتی دیدمش چه چیزایی بهش بگم. 

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

فردای اون روز جلسه بله برون من انجام شد و ما محرم شدیم. روز بعد با هم رفتیم سینما و بعد هم رستوران. تو رستوران بود که فهمیدم انتخاب من اصلا اشتباه نبوده ، و به این انتخاب مطمئن شدم. نهار رو که خوردیم . گفت که میخواد بیشتر با هم آشنا بشیم ، خب راست میگفت مگر ما بیشتر از  یک ساعت بود که هم رو دیدیم و پسندیدیم. اصلا شناختی نداشتیم. قبول کردم که روز جمعه باهاش برم بیرون . اما نگفت که کجا میخوایم بریم ، راستش یکم ترسیدم بالاخره نامزد بودیم اما خب من میترسیدم ‌.

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

جمعه رسید و صبح زود اومد دنبالم ، زنگ که زد همه خواب بودند ، من هم سریع یک تیکه نون خوردم و اومدم سوار موتور شدم. ازم پرسید که صبحانه خوردی ؟ منم گفتم نه فقط یک تیکه نون ( آخه کدوم آدم عاقلی ساعت ۵ صبح صبحانه میخوره !!!) گفت بریم یک دور بزنیم تا رستوران ها باز بشن بعد بریم با هم صبحانه بخوریم !!! بله سر صبحی کلی تو اون باد خنک چرخیدیم و با هم در مورد اینکه دلمون میخواد چجور زندگی داشته باشیم حرف زدیم. تقریبا شاعت نزدیکای هشت بود که رفتیم یک رستوران رستوران که نه سفره خونه . به محض اینکه وارد شدیم ، بوی تند قلیون اومد ، واقعا اذیت کننده بود ، نمیدونستم بهش بگم که بریم یا نه ، آخه اصلا روم نمیشد بگم اینجایی که منو آوردی دوست ندارم ، خودش فهمید . یکدفعه گفت نه اینجا پر مرده ، دود هم که زیاده بیا بریم یک کاریش میکنم. دوباره سوار موتور شدیم و دم یک سوپر وایساد ، رفت دو تا شیر کائوئو و کیک گرفت و با هم خوردیم ، اون موقع بود که فهمیدم چقدر کم طاقته ‌....فروشنده پول خرد و نداشت و به جاش کلی آدامس داد ، خب حق داشت سر صبح بود و هنوز مشتری براش نیومده بود که پولی دستش بیاد ، اون هم اول کلی داد و بیداد کرد که تو پول نداری پس واسه چی در مغازه رو باز میکنی !!! کلی بهانه الکی که واقعا مسخره و بچگانه بودند . راستی گفتم بچگانه یاد حرف مامانم افتادم که میگفت بچه ننه اس. خلاصه سوپری هم که بد از اون بلندتر داد زد که بیخود میکنی آبرو منو میبری و این بحث حدود ۵ دقیقه ادامه داشت و خداروشکر بعدش اومد بیرون و صبحانه رو خوردیم و رفتیم.

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

رفت بام تهران ، همون جا که ازش بدم میومد ولی انگار با وجود اون دلنشین شده بود ، نشستیم رو یکی از تخت ها . بهش گفتم : تو چرا انقدر زود عصبانی میشی . اول یکذره بد نگاهم کرد

 _ وقتی نمیدونی قضیه چیه بهتره که دخالت نکنی .

_ خوبم میدونم قضیه چیه ، سر پول خرد که انقدر عصبانی نمیشن ، بگو چی شده که انقدر ناراحتی و سر اون بدبخت خالی کردی ؟

_ هیچی ، یاد بگیر بزار یک  مرد وقتی ناراحته سرش تو لاک خودش باشه .

 از حرف زدنش تعجب کردم ، چرا اینجوری بود ! مثل لات ها حرف میزد ولی خدایی راست میگفت وقتی مردا ناراحتن نباید زیاد بهشون گیر داد

_ خب باشه ، حالا چرا لاتی حرف میزنی ؟ مگه لاتی ؟

خندید

  _ نه بابا ، عصبانی میشم ، اینطوری میشه ، مگه ندیدی مرده داشت از تو مغازه تو رو نگاه میکرد !!!

_ کیو منو ؟ من چی دارم که نگام کنه ؟!

_ حیا داری ، عفت داری ، خوشگلی  .

یکدفعه یک کادو از تو کاپشن اش در آورد داد بهم !

_این چیه؟!

_ مال توئه ، ناقابله خانم.

_ وای ممنون .

بازش کردم ، حتی نمتونید حدس بزنید چی بود ، یک گوشی !

_ چرا اینو خریدی ؟! من که گوشی داشتم .

_ میدونم میخوام گوشیت رو بدی و به من و اینو بگیری . شماره من فقط توش سیو باشه مختص من و خودت!

راستش یکمی جا خوردم گفتم نکنه شکاکه .

_مگه بهم شک دادی؟

_بده برات گوشی گرفتم ؟ اصلا بده میبرم میدم دوست دختر قبلیم !!!

_ چی گفتی ؟؟؟؟؟ دوست... چی ؟!

_ هیچی بابا شوخی کردم.دوست چیه ! تو تنها خانم زندگیه منی !

_ خواهشا دیگه از این شوخیا نکن ، یکهو دیدی باورم شد ، رفتم که رفتما!
_ خب حالا. 

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز