رفت بام تهران ، همون جا که ازش بدم میومد ولی انگار با وجود اون دلنشین شده بود ، نشستیم رو یکی از تخت ها . بهش گفتم : تو چرا انقدر زود عصبانی میشی . اول یکذره بد نگاهم کرد
_ وقتی نمیدونی قضیه چیه بهتره که دخالت نکنی .
_ خوبم میدونم قضیه چیه ، سر پول خرد که انقدر عصبانی نمیشن ، بگو چی شده که انقدر ناراحتی و سر اون بدبخت خالی کردی ؟
_ هیچی ، یاد بگیر بزار یک مرد وقتی ناراحته سرش تو لاک خودش باشه .
از حرف زدنش تعجب کردم ، چرا اینجوری بود ! مثل لات ها حرف میزد ولی خدایی راست میگفت وقتی مردا ناراحتن نباید زیاد بهشون گیر داد
_ خب باشه ، حالا چرا لاتی حرف میزنی ؟ مگه لاتی ؟
خندید
_ نه بابا ، عصبانی میشم ، اینطوری میشه ، مگه ندیدی مرده داشت از تو مغازه تو رو نگاه میکرد !!!
_ کیو منو ؟ من چی دارم که نگام کنه ؟!
_ حیا داری ، عفت داری ، خوشگلی .
یکدفعه یک کادو از تو کاپشن اش در آورد داد بهم !
_این چیه؟!
_ مال توئه ، ناقابله خانم.
_ وای ممنون .
بازش کردم ، حتی نمتونید حدس بزنید چی بود ، یک گوشی !
_ چرا اینو خریدی ؟! من که گوشی داشتم .
_ میدونم میخوام گوشیت رو بدی و به من و اینو بگیری . شماره من فقط توش سیو باشه مختص من و خودت!
راستش یکمی جا خوردم گفتم نکنه شکاکه .
_مگه بهم شک دادی؟
_بده برات گوشی گرفتم ؟ اصلا بده میبرم میدم دوست دختر قبلیم !!!
_ چی گفتی ؟؟؟؟؟ دوست... چی ؟!
_ هیچی بابا شوخی کردم.دوست چیه ! تو تنها خانم زندگیه منی !
_ خواهشا دیگه از این شوخیا نکن ، یکهو دیدی باورم شد ، رفتم که رفتما!
_ خب حالا.