یه روستایی هست به اسم ماکوندو دو نفر فرار میکنن از روستای خودشون و اونجا زندگی تشکیل میدن کم کم مردم جدیدی میان کولی ها میان . ادم ها برای اشیا هنوز اسم نذاشتن با اشاره اونا رو نشون میدن کولیا بعدا اهنربا ذره بین میارن برای اولین بار یخ میبینن شگفت زده میشن . یه داستانی که سیر تحولش بعدا سیاسی میشه ائورلیانو بوئندیا فرزند خانواده یه ادم رده بالای نظامی میشه بعدا تیربارش میکنن . یک فرزندشون میره سالها تو کشتی ها زندگگی میکنه وقتی برمیگرده با خواهر خودش ازدواج میکنه رمدیوس یه دختره نوه خانواده هست نویسنده فکر کنم ..... این خانواده اخرش با کسی که با خاله ی خودش ازدواج کرده از هم میپاشه
کلا منظور مارکز اینه ازدواج فامیلی نکنید
به نظرم ارزش وقت گذاشتن نداره ذهنتونو تا مدت ها درگیر خزعبلات میکنه و تاثیر منفی داره
برخلاف تبلیغات هایی که فرماسونری ها و صهیوونیسم ها روی این اثار میکنن ارزش ادبی نداره
فقط برای سرگرمی خوبه و خب تاثیر منفی زیادی روی روحیه شما خواهد گذاشت......