یکم؛ بابا.
میگه سر هر میزی نشستی، سعی کن بهترین ظرفا رو بچینی.
سعی کن بهترین غذاها رو تهیه کنی.
سعی کن همیشه کل میزو خودت حساب کنی ولی اگه زورت نرسید حداقل سهم خودتو حساب کنی.
با آدم حسابیا بشین؛ با کسایی که دوسشون داری.
همیشه سعی کن به آدمای اطرافت و کسایی که دور میز کنارت نشستن عشق بدی.
بابا در مورد میز حرف نمیزد.
دوم؛ از رفتن.
داشت درست میگفت.
ولی یه چیزو فراموش کرد بگه.
اینو خودم یاد گرفتم.
دارم از یه لحظه ی خاص صحبت میکنم.
اون جایی که پشت یه میزی نشستی.
و با همه ی وجود عاشق اون میز و آدمایی که دورش نشستنی.
بهترینِ خودت بودی.
بهترین خاطراتو ساختی.
بعد یه جایی میفهمی دیگه به اون میز و آدماش تعلق نداری.
جایی که احساس میکنی وقتش رسیده بری.
باید غرورتو شخصیتتو هر چی که هست و نیست و برداریو بری.
تشخیص این لحظه سخته.
رفتن سخت تر.
یه سریا میمونن.
میمونن و اصرار میکنن که اون آدم هم بمونه.
تلاش میکنن.
دست و پا میزنن.
تا جایی که دیگه نه غروری باقی میمونه نه عزت نفسی نه شخصیتی و نه ارزشی.
به حرمت هر چیزی که ساختی و به احترام خودت.
باید زد زیر میز.
باید زد زیر میز در حالی که تک تک سلول هات داره التماس میکنه بازم ادامه بدی؛ یه بار دیگه هم تلاش کنی، یه روز دیگه هم تحمل کنی.
باید زد زیر میز در حالی که دستات میلرزه، پاهات جون نداره، ولی برای نجات اونچه باقی مونده راه دیگه ای وجود نداره.
باید رفتن رو یاد گرفت.
زدن زیر میزو یاد گرفت.
رها کردن رو یاد گرفت.