سه خواهریم من بزرگم چون رشته ی دلخواه بابام نخوندم حمایتم نکرد و بارها تو صورتم گف تجربی میخوندی حمایتت میکردم خواهر دوم تجربی خوند مثل من رو حرف بابام وای نستاد خارج کشور تونس پزشکی قبول شه خوند ولی رویاهای بابام ساخت هیچ وقت نتونست نه بگه میگه کاش پرستاری میخوندم کشور خودم بودم کنار شما اونجا ازدواج کرد بچه دار شد هنوز کار نمیکنه میگه بزرگ شن بعد خواهر کوچیکم دلم کباب براش تیزهوشان انسانی قبول شد بدون مشورت باهاش رف مدرسه دیگه تجربی ثبت نامش کرد صبح تا عصر همیشه کلاس های تقویتی میره ، کارش شده گریه کردن که باید رشته ی دلخواه بابام هرچی بابام میخواد بخونه همیشه گریه میکنه پیش بابام بارها میگم هرچی قبول شی هرچی بتونی میخونی هرچی بخواب بابام اونور داد و بیداد میکنه بچه ی منو گمراه میکنی اسمش گذاشته پدر نمونه همیشه میگه پدری مثل من پیدا نمیشه ، داسم کنار خواهرم میشینه باهاش تست میرنه نمیدونه رفتاراش چقدر اشتباه خدا لعنتش کنه