الان تو بیمارستا شیفتم البته وقت استراحتمه فردا صبحم امتحان دارم باید درس بخونم ببینین با اینکه یکی از بهترین سالهای زندگیم دارم میگذرونم
ولی به شدت غم گینم
بعد ازظهر ک رسیدم بیمارستان اول نشستم گریه کردم بعد اشکامو پاک کردم رفتم تحویل گرفتم
اصلا نمیدونم چرا اینطوری شدم
چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که چرا انقدر برای من پیش میاد از یه نفری خوشم بیاد ولی اون نه
اخه مگه چندبار پیش میاد برای یه دختر
بیخیال هر پسری شدم و چون اونایی ک من خوشم میاد تایپشون نیسم این احتمالو. میدم که ازدواج نکنم هیچوقت
و خودمو دلداری میدم دلم میخواست واقعا ادممو همونجوری ک دوس دارم پیدا کنم :(
چرا تقدیر من انقدر دیر میخواد برای من
۲۶ سالمه
چرا نمیشه برای من؟ وقتش کی میشه
هروقد میام چله بگیرم به یه دلیلی یادم میره