همه بردن اره همه اونایی که عذابم دادن و منو به خودشون وایسته کردن ، بهم ضربه زدن و بعد منو مث اسیری که انداختنش توی دریا ولم کردن همه ازم استفاده کردن و ترکم کردن
از این به بعد به خودم قول میدم که به هیچ کس و هیچ موجودی نه اعتماد کنم و نه عاشق شم حتی به پدری که با رفتاراش بارها عذابم داد مادری که هرروز و هرثانیه بهم نیش و کنایه میزنه
شایدم قسمت من این بوده که همیشه بدبخت باشم دیگه هیچی ندارم شایدم اصلا شادی و خوشبختی حق من نیست
فقط تنها چیزی که میخوام اینه که قلب تیکه پارم انقد سرد و یخ بشه که هیچ گرمایی نتونه ذوبشدن کنه جوری که دلم به حال کسی بسوزه نه محبت کنم و نه اعتماد