کاش درآغوش بگیرتم
کاش تمام شود
من واقعا نمیخواهم زنده بمانم
ولی توانایی تمامش را ندارم شاید دلش را
کاش کسی قاتل جسمم باشد این جسم تمام شود
هر روز هر شب هرسال از امید دادن از تلاش کردن از زنده ماندن از ادامه دادن بیزارم بیزار
من واقعا نمیتوانم
حتی از این واژه نمیتوانم نفرت دارم چون میدانم بعد از آن همان را زندگی میکنم و زنده میمانم
از مصلحت های خدا که معلوم نشد چرا
از سکوتش موفعی که تن تن وجودم منتظر معجزه اش بود و معجزه نرسید