و من خدارا شاکرم از بابت هرچیز که به تو ختم شود ، حتی از بابت همان کوچه ای که به خانه ی پدربزرگ ختم میشد اما روزی در همان کوچه همه چیز به تو ختم شد ، نه خانه ی پدربزرگ
همان کوچه ای که چند شاخه از درخت شاه توت بزرگ خانه ی پدربزرگ از حیاط به کوچه منتهی شده و تو هروقت به اینجا می ایی ، زیر سایه ی همان شاخه ها منتظر من و قرار های یواشکی می ایستی . چه کسی فکرش را میکرد که غر غر هایی که دلیلش عدم رضایت از رفتن به خانه ی کسل کننده ی پدربزرگ بود ، روزی تبدیل شود به بی قراری هایم برای رفتن به خانه ی پدربزرگ ؟ اما نه برای دیدن پدربزرگ ، بلکه برای دیدن تو و خنده هایت و همان سوغاتی هایی که از شهری که تورا از من جدا کرد ، برایم می اوری ، برای همان اغوش های گرمی که مرا دلگرم به زندگی میکند ، برای همان دستان پرمحبتی که بر صورتم میکشی و میگویی : دیدی اومدم بلا ؟ حالا ببینم دیگه چه بهونه ای داری که راه به راه گریه کنی