یه دختر بچه از فامیلا گم شده بود تو حرم امام رضا بعد مامانش میگفت خودم و بچه بودیم فقط اولین بارش بود برده بودیمش حرم سه یالش بود تقریبا بعد یهو دیدم نیست هرجا رو گشتم نبود گفتم به داداشم بگم به خواهرم بگم به کی بگم تو شهر غریب دست به دامن کی بشم آخر رو کردم سمت حرم گفتم آقا اولین بار بود بچمو آورده بودم خودت یه کاری کن که تا سرشو برگردوند بچه پیدا شد
حالا دختره بزرگ که شد میگفت من اصلا اونجا نبودم من یه قسمت دیگه بودم که یه آقایی که عبای سفید و یه سربند مانند سبز داشت و خیلی مهربون بود و اصلا نه گریه کرده بودم و نه گفته بودم گم شدم اومد بی مقدمه گفت بیا بریم پیش مامانت منم اصلا نپرسیدم از کجا میدونی و کلا من خجالتی خیلی ریلکس دستشو گرفتم همراهش رفتم رسیدیم پشت مامانم آقاهه حرف نزد ولی صداش رو تو ذهنم انگار میشنیدم که انگار نمیدونم چجوری مامانمو نشون داد گفت اینم مامانت و همون لحظه قبل اینکه مامانم برگرده دستمو ول کرد و بعدا هم هرچی به مامانم گفتم اون آقا رو دیدی ندیده بودش