نمیدانم میآیی یا نه، اما این دلِ بیقرار، از هر قاعدهای قویتر به من میگوید که میآیی. در میان هیاهوی مهمانی، حواسم جای دیگریست... دنبالِ تو میگردم. و دلم همچو گلی که بعد از خشکسالی باران گرفته، شکفته میشود وقتی میبینمت... آری، میبینمت و دلم میگوید: به بهانهی مهمانی هم شده، باز آمدی که دلم را با خود ببری.