2777
2789
عنوان

یک خاطره سم

18 بازدید | 0 پست

زمانی که دانشجو بودم پسر داییم ازم خوشش اومده بود بهم پیام داد مخامتو کی بیایم خواستگاریت. خلاصه دوروز پیام میداد راجب خودش میگفت بعد یهو تصمیم گرفتیم بریم کافه خلاصه رفتم باش گوشیش زنگ خورد مامانش بود حالا منم کنارش برگشت گفت باز با فلانی نکنه خوب شدی تازه گند سقط بچت تموم شده

اونجا کلا پاشدم رفتم بعدش بلاک شب عروسیمم کلا نیومد

امشب دیدمش همش تیکه مینداخت متاهله حالا که میگفت دخترا میرن دانشگاه درس اگ بخونن خوبه بعد یک قند برداشت دومینو ک برداشت زنش گفت بزار قندو فقط یدونه برات بده قندت میگیره


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2833
2791
2779
2792
2108