زمانی که دانشجو بودم پسر داییم ازم خوشش اومده بود بهم پیام داد مخامتو کی بیایم خواستگاریت. خلاصه دوروز پیام میداد راجب خودش میگفت بعد یهو تصمیم گرفتیم بریم کافه خلاصه رفتم باش گوشیش زنگ خورد مامانش بود حالا منم کنارش برگشت گفت باز با فلانی نکنه خوب شدی تازه گند سقط بچت تموم شده
اونجا کلا پاشدم رفتم بعدش بلاک شب عروسیمم کلا نیومد
امشب دیدمش همش تیکه مینداخت متاهله حالا که میگفت دخترا میرن دانشگاه درس اگ بخونن خوبه بعد یک قند برداشت دومینو ک برداشت زنش گفت بزار قندو فقط یدونه برات بده قندت میگیره