ی بار تاپیک زدم کسی نیومد، به نظرتون دوستم داشت؟ همش از خودم میپرسم چجوری واسه اون اینقد راحت بود ولی من دارم میمیرم
دیشب تموم شد، بچه ها خیلی گریه کردم ولی خالی نمیشم
نمیدونم دوستش داشتم یا وابسته شده بودم، اولین بارم بود و قلبم داره جر میخوره
خیلی مغرور بود، زیاد قهر میکردم هر بارم خودم برگشتم میگفت منم دلم برات تنگ میشه ولی مردا احساساتشونو باید کنترل کنن منم میگفتم مرده، غرور داره و هر بار خودمو شکستم
این اخرا گفت این بار دیگ حواسم بهت هست مراقبتم ولی از همیشه باهام بدتر کرد
وقتی باهاش آشنا شدم رو پایان نامه ارشدش کار میکرد گفت ک میخواد بره از ایران ، منم چون واسم جدی نبود گفتم مهم نیس، بعدشم ک جنگ شد فک کردم دیگ نمیره و میخواست بره سربازی، چن شب پیش گفت بعد از سربازی میخوام برم منم گفتم پس غریبه باشیم بهتره تا اینکه تو بری و من دلتنگ بمونم، گفت الان دنیا پیشرفت کرده میتونیم با هم در ارتباط باشیم یا بازم همو ببینیم، منم نوشتم شب بخیر
بچه ها یه ساعت پیام داد ولی سین نزدم اونم همرو پاک کرد نوشت فراموش کن حق باتوعه بهتره غریبه باشیم
فردا شبش بهش پیام دادم سین زد جواب نداد ۶ تا پیام فرستادم تا جوابمو داد ولی انگار دیگ نمی شناختمش بهش گفتم بیا از اول شروع کنیم قبول کرد یه سری قولا بهم دادیم ولی ازش دلخور بودم هنوز، گفتم فک نکنم بشه از اول شروع کرد گف میشه، فردا شبش پیام داد حق باتوعه نمیشه دیگ
گفتم چیکار کنیم گف نمیدونم کشش از بین رفته...