گریه نکن دختر خوب، الان میگم چرا
اول که بدون کسانی که مثل داستان خرگوش و لاک پشت، مثل خرگوش در یک مقطع هایی خوب عمل می کنن، فاکتور خوبی برا موفقیتشون نیست، در واقع راز موفقیت، تلاش های کوچیکی هست که روزانه اتفاق میفته. کسی پیروز نمیشه که یکجا یکبار خوب عمل کرد، کسی پیروز میشه که ممارست و دیسیپلین داشته باشه. دیسیپلین یعنی اینکه علیرغم مشکلات (حتی دعوا، ناراحتی، مریضی، ...) به عهد و برنامه ریزی خودش پایبند بمونه. ان شاءالله رد خور نداره.
توی امریکا یه مدرسه ای بود که برای سال ها بدترین بود، متخصص ها اومدن روش تحقیق کنن، یه کاری انجام دادن، اون هم اینکه توی کارنامه بجای اینکه بگن مردود شدی (که این حس رو میده که تو به درد نمی خوری، تو هیچی نمی فهمی، ...)، این رو نوشتن: "Not Yet"، یعنی "هنوز نه" (یعنی تو داری پیشرفت می کنی، ولی هنوز به اون قله نرسیدی، یکم بیشتر ادامه بده، تو کم نیستی، ...). همین یک تغییر در جمله باعث شد اون مدرسه به طرز چشم گیری رشد داشته باشه و بهترین مدرسه اون منطقه شد!
و البته حقیقتش هم همینه، موفقیت یک طیف هست، مجموعه از کارها هستن که باعث موفقیت میشه و یک کار مقطعی واقعا نسبت به کل ببینی اثر کمی داره. کتاب "قله ها و دره ها" رو بخون.
پس با توجه به حقایقی که بالا گفتم، هرگز نباید خودت رو با دوستان مقایسه کنی، داری قدم قدم پله ها تا رسیدن به قله موفقیت رو طی می کنی، حالا یکی زودتر می رسه و یکی دیرتر، ولی میرسه!
از منظر روانشناختی اینکه مقایسه بکنی خودت رو بشدت کار اشتباهیه، و پدر هم قطعا از روی ناآگاهی داره چنین می کنه، اگر چه از روی خیر خواهی و برای احساسی کردنت تا اینکه بیشتر تلاش کنی از این کارا می کنه! پس لطفا این حرفا رو جدی نگیر، ولی تلاشت رو بکن.
مورد بعد اینکه، درسته فرصت از دست رفته، ولی صادقانه هنوز اصلا مشکلی برات درست نمی کنه و هنوز کلی راه برای جبرانش هست. من خیلی از دوستان نخبه ای که داشتم اصلا مدرسه های خاص نرفتن یا حتی رشته تحصیلیشون متفاوت بوده (یعنی خودشون خودکفا رشد کردن).
خانمی رو میشناسم، پدرش زندان، خرج خواهر و برادراش با خودش، مسئولیت های خونه، توی بیمارستان زمین رو نظافت میکرد، تصمیم گرفت پزشکی قبول شه، ولی توی خونه باید آشپزی، ... می کرد، پس توی مسیر بیمارستان می خوابید. به خودش قول داد هر شب مثلا تا 20 صفحه درس نخونه نخوابه، می دونی الان کجاست؟ پزشک متخصص در تهران! چی شد که به اینجا رسید، اینکه دیسیپلین داشت (در حالی که اغلب مردم ندارن، تازه این بنده خدا دیگه سنی ازش گذشته بود و درس ها رو ضعیف تر از بقیه یاد می گرفت، باید سرکار هم می رفت، ...)
پس می بینی که خواستن توانستن است؟ ادیسون اگه هوشش 100 برابر خودش بود باز هم نمی تونست با یکبار تلاش لامپ رو بسازه...
راستی در مورد کتاب های هدایت:
بندازشون دور واقعا. بقول شاعر:
منشین با بدان که صحبت بد، گرچه پاکی، تو را پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را، پاره ای ابر ناپدید کند.
شخصی که خودش کلی نظرات اشتباه داشته آخرش هم خودکشی کرده، واقعا صلاحیت نداره که افکارش رو به خودت تزریق کنی. بریز دور. عوضش برو نهج البلاغه بخون، یعنی از فرق عظیمش با صادق هدایت احتمالا شکه میشی (از نظر عقل و استدلال)