سلام من ده ساعت از خانوادم دورم شوهرم سالی دوبار منو میبره اونم یک هفته. باز خیلی زود بر میگردیم خانوادمم سالی دوبار بیشتر پیشم نمیان اونم چهار روزه فقط این نیست که اون چهار روز رو کنارم هستن نه فقط یک شبش کنار منن خونه خاله هام ودایی هامم میرن منم با خودشون میبرن دوتا خالم کنار هم زندگی میکنم از جایه خونه منه تا خونه خاله ام یک ساعت راه خانوادم نهار خونه خالم دعوت شدن منم باهاشون رفتم شوهرم چون اجازه نمیداد برم گفت تو بری شب میمونی منم گفتم فردا تعصیلیه بیا دونبالم شب نمونم خب ما رفتیم بعد شوهرم بعد نهار زنگ زد گفت من شب نمیام دنبالت خستم راه دوره شب بمون. ما هم گفتیم باشه دیگه شب موندم صبح شد بعد اون خالم شب کار بود مارو فرداش واسعه نهار دعودت کرد دیگه ماهم رفتم بعد اندازه نیم ساعت رفتیم پاساژ گردی مامانم یکم خرید داشت منم از چند تا لباس خوشم اومد هیچی توی کارتم پول نداشتم با گوشی مامانم زنگ زدم که بهش بگم اندازه ۵۰۰ تومن پول بزنه چون خودم شارژ نداشتم زنگ زدم جواب نداد بعد دوبار دیگه چند دقیقه دیگه بعدش با گوشی ابجیم دوبار بهش زنگ زمدم بازم جواب نداد منم بیخیال شدم یک دونه مانتو رو به اصرار مامانم برداشتم اون برام حساب کرد دیگه هیچی ما اومدیم خونه نبود دیگه شبش که اومد انقدر به جونم نق زد که خدا میدونه حالم خیلی بده خانوادم امروز رفتن خیلی حالشون گرفته شد اخه شوهرم امروز رفته بود بیرون واسعه نهار نیومد. که باهم بخوریم خیلی صبر کردیم که بیاد برای خداحافظی ولی شوهر نیومد 😭😭😭