2777
2789
عنوان

اعتماد به خدا

67 بازدید | 3 پست

کوهنورد سالها به اميد صعود، تمرين کرده و در روز موعود راهي قلهاي شد که از ديد همه دست نيافتني به نظر ميرسيد. چيزي نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتيجه رسيدن تلاشش بود که ناگهان صخرهاي از زير پايش رها شد و سقوط کرد.

در ميان راه ناگاه به ياد خدا افتاد و او را صدا کرد. در همين موقع که با نااميدي براي يافتن تکيهگاهي دست به هر چيزي ميگرفت، طنابي را حس کرد و آن را محکم گرفت. و خدا را دوباره ياد کرد. صدايي شنيد که میگفت: نگران نباش. به من اعتماد کن و طناب را رها کن. کوهنورد درنگ کرد اما جرأت نداشت این کار را انجام دهد. دوباره صدا رسید: اعتماد کن و طناب را رها کن...

کوهنورد لحظهاي درنگ کرد اما تصمیم گرفت طناب را محکمتر بگیرد.

فرداي آن روز تيمهاي امداد، کوهنوردي را يافتند که در فاصله يک متري از زمين، آويزان از طنابي در سرماي شب يخ زده بود.

این داستان، اگر چه ساده و شاید سطحی، گاهی برای من، روزنه امید میشود. میخوانمش و آرام میشوم. گفتم دوباره اینجا بنویسمش تا با هم بخوانیم...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108