کوهنورد سالها به اميد صعود، تمرين کرده و در روز موعود راهي قلهاي شد که از ديد همه دست نيافتني به نظر ميرسيد. چيزي نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتيجه رسيدن تلاشش بود که ناگهان صخرهاي از زير پايش رها شد و سقوط کرد.
در ميان راه ناگاه به ياد خدا افتاد و او را صدا کرد. در همين موقع که با نااميدي براي يافتن تکيهگاهي دست به هر چيزي ميگرفت، طنابي را حس کرد و آن را محکم گرفت. و خدا را دوباره ياد کرد. صدايي شنيد که میگفت: نگران نباش. به من اعتماد کن و طناب را رها کن. کوهنورد درنگ کرد اما جرأت نداشت این کار را انجام دهد. دوباره صدا رسید: اعتماد کن و طناب را رها کن...
کوهنورد لحظهاي درنگ کرد اما تصمیم گرفت طناب را محکمتر بگیرد.
فرداي آن روز تيمهاي امداد، کوهنوردي را يافتند که در فاصله يک متري از زمين، آويزان از طنابي در سرماي شب يخ زده بود.
این داستان، اگر چه ساده و شاید سطحی، گاهی برای من، روزنه امید میشود. میخوانمش و آرام میشوم. گفتم دوباره اینجا بنویسمش تا با هم بخوانیم...