هيچ ذكري نميگم يعني بلد نيستم پا ميشم ميرم يه كافه دنج ميشينم و يه قهوه تلخ ميخورم به تلخيهاي دنيا فكر ميكنم بعدش نميدونم چرا غصه ها كم ميشن و بي ارزش اصلا خودم خنده ام ميگيره كه واسه چه چيزهاي بي ارزشي خودمو ناراحت كردم البته قبل از كافه رفتن معمولا يك ساعت هم قدم ميزنم
از چیزی نمیترسم بجز حجم کتابهای نخونده و فیلمهای ندیده