پسرا راهم رو سد کردن. همون که فحش میداد اومد جلو. سینه سپر کرد، برجک عضلاتش رو آورد بالا.
— تو دیگه کی هستی؟ گمشو بابا. دخالت نکن.
چقدر از این صحنهها دیده بودم. چقدر از این آدمای قلدر که فک میکنن با داد و فریاد همهچی حل میشه. تو چشماش نگاه کردم. زل زدم به مردمکای گشاد و وحشتزدهش. آره وحشتزده، هر چی داد میزد ته چشماش پر از ترس بود. صدای خودم رو محکم کردم، همون صدایی که تو اورژانس وقتی یه همراه عربدهکش رو آروم میکردم استفاده میکردم:
— پرستارم. بیمارستان کوثر. اگه میخوای رفیقت زنده بمونه، بذار کارم رو بکنم.
پسره یه کم عقب رفت. شاید از اون کلمه، «پرستار». شاید از یه ذره اون چیزی که تو چشمای خستهم دیده بود. نمیدونم. دوستاش هنوز مونده بودن که چی کار کنن. ولی من دیگه منتظر اجازهشون نموندم. کنار پسر زخمی زانو زدم. الان فقط یه چیز مهم بود: اون چاقو، و قلبی که هنوز میزد.
پسره مستقیم تو چشمام نگاه کرد. چشماش یه رنگ عجیبی بودن، بین عسلی و خاکستری، پر از درد. اما تهش یه چیزی شبیه به آرامش بود، یه تسلیم عجیب. انگار دیگه منتظر هیچی نبود.
نبضش رو گرفتم. ضعیف و تند بود. مثه بال یه پروانه که به شیشه میخوره و میدونی تا چند لحظهی دیگه تمومه. یه نگاه به چاقو انداختم. فرو رفته بود، عمیق. لعنتی. نمیشد همینجوری درش آورد. هر حرکت اشتباهی میتونست رگ رو پاره کنه و کل خیابون رو غرق خون کنه. باید یه جای امن و خلوت میبود. حداقل یه موکت زیرش، یه چراغ قوه، یه باند استریل... یه جا که بتونی نفس بکشی و فکر کنی، نه وسط خیابون با یه مشت آدم که فقط بلدن فیلم بگیرن.
به صورتش خیره شدم. قطرههای ریز عرق روی پیشونیش نشسته بود. نفسنفس میزد. زیر لب، طوری که فقط اون بشنوه، گفتم:
— گوش کن، من میتونم کمکت کنم. ولی نه اینجا. اینطوری توی خیابون درست نمیشه. باید بریم یه جای خلوت، یه جایی که بتونم چاقو رو درست بیرون بیارم. میتونی راه بری؟
نمیدونستم چرا این کارو میکنم. اصلاً چرا باید یه غریبهی چاقوخورده رو میبردم یه جای خلوت؟ ولی یه چیزی توی چشماش بود. یه چیزی که گفت ولش نکن.
پسره پلک زد.
برگشتم سمت رفیقاش که با دهنای باز نگام میکردن. گفتم:
— ماشینتون کو؟ زود باشید، وقت نداریم.
---