قصد انجام کاملشو نداشتم صرفا خواستم امتحان کنم ببینم میتونم یا نه میخواستم دار زدنو امتحان کنم چون حس میکردم پنکه میوفته ولی خب فهمیدم محکمه خیالم راحت شد
تجربه جالبی بود اون لحظه به یکی از اقوام که جوون بود همین کارو کرد و فوت شد اومد تو ذهنم و ارزوهام جلو چشمام رد شد انگار مغزم میخواست بگه نه زندگی هنوز اونقد سیاه نیست که نشه زندگی کرد کل این سالا رو مرور کردم همه سختی هایی که کشیدم زرای اینکه بتونم متفاوت باشم متفاوت هم شدم دیگه روانی شدم متفاوتم الان از یه طرفم حسم این بود تهش چند دقیقه عذابه و بعدش دیگه برای همیشه میری از اینجا و لااقل از عذاب هایی دنیایی خلاص میشی اون لحظه به خانوادمم فکر کردم ولی حس خاصی نداشتم نسبت بهشون
حس عجیبی بود تا حالا همچین حسیو نداشتم شما امتحان نکنید چون الان گردنم درد میکنه