همیشه آرزوم بود عشقمو یک بار دیگه ببینم بخاطرش از تهران رفتم ۲ سال به هر دری زدم نشد که نشد
حسرتش موند باهام خودشم نمیخواد منو ببینه
من همیشه میگم قبل مرگم یک بار دیگه ببینمش
دوستم با رفییقش داره اشنا میشه
قراره هفته بعد برن بیرون اون گفته پدرام هم میاد(کسی که من عاشقشم)توهم یکیو بیار دوستم میگه تو بیا
چ کنم