2777
2789
عنوان

رمان 🌷🩷

52 بازدید | 2 پست

#پارت8


صبح با یه گرمای دلچسب و یه بوی آشنا شروع شد. بوی تن سامی، ترکیب همیشگی ادکلن و یه چیزی که فقط مال خودش بود.


چشمام رو آروم باز کردم. نور ملایم صبح از لای پردهها افتاده بود رو صورتم. سرم روی بازوی سامی بود و کل بدنم توی یه آغوش محکم گم شده بود. دستاش مثل دو تا قفل امن دور کمرم حلقه خورده بودن، طوری که انگار توی خواب هم میترسید از دستم بده.


نگاهش کردم. هنوز خواب بود. مژههای بلندش رو گونهش سایه انداخته بودن و نفسهای آرومش به پیشونیم میخورد. چه قیافهی معصومی داشت وقتی خواب بود... درست برعکس اون سامی اخمو و غرغروی همیشگی.


سعی کردم یواشکی از بغلش خارج بشم. پنجههای پام رو آروم کشیدم روی ملحفه که صدا نده، ولی تا خواستم تکون بخورم، دستاش محکمتر دورم قفل شدن. انگار یه تله بود و من شکار.


—سامی...


هیچی. فقط یه نفس عمیقتر.


—سامییی...


یه زمزمهی خوابآلود از ته گلوش اومد: «جانم...»


همین یه کلمه رو که گفت، قلبم به تپش افتاد. صداش توی این حالت بین خواب و بیداری، یه جور خاصی نرم و عمیق بود.


—سامی، ولم کن. پریا الان میاد دنبالم، مدرسهم دیر میشه.


چشماش رو باز نکرد، ولی لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست. دستاش رو محکمتر دورم حلقه کرد و منو کشید نزدیکتر. دماغش رو فرو کرد لای موهام و نفس عمیقی کشید.


—پریا کیه؟ من نمیشناسم.


—دوست مهتاب. ولم کن دیگه، جدی میگم دیرم میشه.


—به دوست مهتاب بگو امروز مریضه.


—سامی!


بالاخره چشماش رو باز کرد. همون آبی همیشگی، ولی این بار پر از شیطنت.


—مهتاب...


—جان؟


—خواب دیدم یه گربه اومده بود تو بغلم. بعد فهمیدم خودتی.


—ها؟ من گربهم؟


—آره. یه گربهی کوچیک لجباز که صبح شنبه هم ول نمیکنه آدم بخوابه.


زدیم زیر خنده. ولی خندهمون زیاد طول نکشید، چون سامی دوباره چشماش رو بست و وانمود کرد خوابیده. دستاش هم هنوز محکم بود.


@matnchavan

#پارت9

—سامی، من واقعاً دیرم شده. پاشو دیگه.


—نه.


—پاشو.


—نه.


—سامی، به خدا گازت میگیرم.


—بگیر.


—جدی میگم.


—بگیر ببینم چقدر...


و من بدون اینکه بذارم جملهش تموم بشه، محکم بازوش رو گاز گرفتم. نه از اون گازای واقعی دردناک، ولی یه گاز شیطون که هم خنده داشت توش، هم یه ذره انتقام از این همه لجبازی.


سامی از جا پرید.


—آآآآآی! مهتاب!


قاه قاه خندیدم و از تخت پریدم پایین. پابرهنه دویدم سمت کیفم که از اتاق بزنم بیرون و برم اتاق خودم. ولی سامی دو قدم برداشت و بازوم رو گرفت، منو کشید عقب.


—کجا فرار میکنی بانو؟


—سامی، دیرم شده!


—دیر شده که شده.


منو چرخوند سمت خودش. دیگه نمیخندید، ولی چشماش برق شیطنت داشت. خواستم باز فرار کنم که دستام رو گرفت و کشوند بالا.


—گازم گرفتی، فرارم میکنی؟ تاوانش رو پس بده.


نگاهش کردم. اون چشمای آبی، موهای آشفته، و اون اخم الکی که پشتش یه عالمه عشق قایم شده بود.


یهو تصمیمم رو گرفتم. به جای فرار، دستام رو انداختم دور گردنش و محکم چسبیدم بهش. صورتم رو بردم نزدیک گردنش و آروم، مثل همیشه، بوسهای گذاشتم روی نبضش.


خودم مظلوم کردم


—سامی جونم... بذار برم دیگه. قول میدم زود برگردم.


سکوت.


دستایی که بازوم رو گرفته بودن، شل شدن. بعد، آروم اومدن دور کمرم و محکم شدن. سامی منو کشید توی بغل خودش و چونهش رو گذاشت روی سرم. نفس عمیقی کشید. انگار توی این بغل، همهی لجبازیهاش آب شده بود و رفته بود.


—باشه. حالا میتونی بری.


سرم رو از بغلش درآوردم و نگاهش کردم. یه لبخند نرم گوشه لبش بود. از اون لبخندایی که فقط مال منه.


—مراقب خودت باش بانوی من.


—چشم.


کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.

@matnchavan

#پارت11

(دیدگاه سامی)

دفتر کارم شده بود یه قفس ساکت و شیک. پشت میز نشسته بودم و به صفحهٔ لپتاپ زل زده بودم، ولی ذهنم هزار فرسنگ دورتر بود. هنوز گرمای بوسهٔ صبح مهتاب روی نبضم رو حس میکردم و خندههای بچگانهش از گازی که گرفته بود، توی گوشم زنگ میزد.


در باز شد و پارسا و پدرام وارد شدن. پسرهای خاله فروغ، که بعد سالها برگشته بودن ایران. همو بغل کردیم، روبوسی کردیم واحوالپرسیهای معمولی. ولی یه چیزی توی نگاهشون بود. یه همدردی عمیق، انگار که میدونستن چه خبری قراره بهم بدن.


پارسا یه راست رفت سر اصل مطلب:

—سامی... اونا برگشتن. همین امروز رسیدن تهران.


سکوت.

صدای تیکتاک ساعت دیواری دفتر، برای چند ثانیه تبدیل شد به بلندترین صدای دنیا.


دستام مشت شدن روی میز. لازم نبود بپرسم "کیا؟". میدونستم. ده سال بود که این لحظه مثل یه کابوس ته ذهنم کمین کرده بود. پدر و مادر مهتاب. کسایی که با پول فروش دخترشون رفته بودن آلمان و حالا، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، برگشتن.


پدرام یه قدم اومد جلو:

—آقا سهراب به ما گفت که بیایم و بهت بگیم. قراره تا چند روز دیگه بیان دیدن فامیل. یعنی میان خونه شما.


پارسا نگاهم کرد، نگران و جدی:

—سامی، تو که از قبل میدونستی. تو و آقا سهراب، سالهاست این راز رو نگه داشتین. ولی الان... الان دیگه موندنشون توی خونه تون، روبهرو شدنشون با مهتاب... این دیگه از کنترل ما خارجه. شاید وقتش رسیده باشه که...


حرفش رو قطع کردم و بلند شدم. رفتم سمت پنجره و به خیابون شلوغ خیره شدم. آره، میدونستم. از همون روزی که پدرم من رو صدا زد و با چشمای گریون، داستان واقعی رو برام تعریف کرد. من فقط ۱۵ سالم بود، ولی از اون روز به بعد، یه تیکه از وجودم تبدیل شد به یه محافظ. کسی که باید این حقیقت کثیف رو تا ابد از مهتاب دور نگه میداشت.


—سامی... —پدرام آروم گفت— مهتاب باید بدونه. قبل از این که چشمش بهشون بیفته و همه چیز رو از زبان یه غریبه بشنوه. این حقشه.


برگشتم و نگاهشون کردم. صدای خودم رو به زور از گلو بیرون دادم: «من میدونم. فقط... نمیدونم چطور. نمیدونم چطور بهش بگم که آدمایی که فکر میکرده قهرمانای زندگیش بودن و تو یه تصادف از دستشون داده، در واقع... در واقع فروختنش.»


اتاق ساکت شد. سنگین و خفه.


تصویر مهتاب اومد جلو چشمم. همون دختری که صبح با خنده از بغلم بیرون پرید و رفت مدرسه. همون دختری که با دنیایی از عشق و اعتماد، هر شب توی بغلم خوابش میبرد. حالا من باید این عشق و اعتماد رو با یه حقیقت تلخ له میکردم.


پارسا دستش رو گذاشت رو شونهم: «سامی، تو تنها کسی هستی که میتونه این کار رو بکنه. مهتاب، تو رو باور داره. بهت اعتماد داره.»


اعتماد... کلمهٔ عجیبی بود. همون اعتمادِ محکمی که میخواستم با حرفام خردش کنم.


به نقطهای روی دیوار زل زدم. سؤال، مثلِ خوره افتاده بود به جونم: چطور میشه به کسی که از بچگی توی بغلت بزرگ شده، بهت وابستهست، نگاهت میکنه و امنیت رو توی چشمات میبینه... چطور میشه بهش گفت که اولین کسایی که قرار بودن دوستش داشته باشن، به جاش پول گرفتن؟

@matnchavan

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792