#پارت11
(دیدگاه سامی)
دفتر کارم شده بود یه قفس ساکت و شیک. پشت میز نشسته بودم و به صفحهٔ لپتاپ زل زده بودم، ولی ذهنم هزار فرسنگ دورتر بود. هنوز گرمای بوسهٔ صبح مهتاب روی نبضم رو حس میکردم و خندههای بچگانهش از گازی که گرفته بود، توی گوشم زنگ میزد.
در باز شد و پارسا و پدرام وارد شدن. پسرهای خاله فروغ، که بعد سالها برگشته بودن ایران. همو بغل کردیم، روبوسی کردیم واحوالپرسیهای معمولی. ولی یه چیزی توی نگاهشون بود. یه همدردی عمیق، انگار که میدونستن چه خبری قراره بهم بدن.
پارسا یه راست رفت سر اصل مطلب:
—سامی... اونا برگشتن. همین امروز رسیدن تهران.
سکوت.
صدای تیکتاک ساعت دیواری دفتر، برای چند ثانیه تبدیل شد به بلندترین صدای دنیا.
دستام مشت شدن روی میز. لازم نبود بپرسم "کیا؟". میدونستم. ده سال بود که این لحظه مثل یه کابوس ته ذهنم کمین کرده بود. پدر و مادر مهتاب. کسایی که با پول فروش دخترشون رفته بودن آلمان و حالا، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، برگشتن.
پدرام یه قدم اومد جلو:
—آقا سهراب به ما گفت که بیایم و بهت بگیم. قراره تا چند روز دیگه بیان دیدن فامیل. یعنی میان خونه شما.
پارسا نگاهم کرد، نگران و جدی:
—سامی، تو که از قبل میدونستی. تو و آقا سهراب، سالهاست این راز رو نگه داشتین. ولی الان... الان دیگه موندنشون توی خونه تون، روبهرو شدنشون با مهتاب... این دیگه از کنترل ما خارجه. شاید وقتش رسیده باشه که...
حرفش رو قطع کردم و بلند شدم. رفتم سمت پنجره و به خیابون شلوغ خیره شدم. آره، میدونستم. از همون روزی که پدرم من رو صدا زد و با چشمای گریون، داستان واقعی رو برام تعریف کرد. من فقط ۱۵ سالم بود، ولی از اون روز به بعد، یه تیکه از وجودم تبدیل شد به یه محافظ. کسی که باید این حقیقت کثیف رو تا ابد از مهتاب دور نگه میداشت.
—سامی... —پدرام آروم گفت— مهتاب باید بدونه. قبل از این که چشمش بهشون بیفته و همه چیز رو از زبان یه غریبه بشنوه. این حقشه.
برگشتم و نگاهشون کردم. صدای خودم رو به زور از گلو بیرون دادم: «من میدونم. فقط... نمیدونم چطور. نمیدونم چطور بهش بگم که آدمایی که فکر میکرده قهرمانای زندگیش بودن و تو یه تصادف از دستشون داده، در واقع... در واقع فروختنش.»
اتاق ساکت شد. سنگین و خفه.
تصویر مهتاب اومد جلو چشمم. همون دختری که صبح با خنده از بغلم بیرون پرید و رفت مدرسه. همون دختری که با دنیایی از عشق و اعتماد، هر شب توی بغلم خوابش میبرد. حالا من باید این عشق و اعتماد رو با یه حقیقت تلخ له میکردم.
پارسا دستش رو گذاشت رو شونهم: «سامی، تو تنها کسی هستی که میتونه این کار رو بکنه. مهتاب، تو رو باور داره. بهت اعتماد داره.»
اعتماد... کلمهٔ عجیبی بود. همون اعتمادِ محکمی که میخواستم با حرفام خردش کنم.
به نقطهای روی دیوار زل زدم. سؤال، مثلِ خوره افتاده بود به جونم: چطور میشه به کسی که از بچگی توی بغلت بزرگ شده، بهت وابستهست، نگاهت میکنه و امنیت رو توی چشمات میبینه... چطور میشه بهش گفت که اولین کسایی که قرار بودن دوستش داشته باشن، به جاش پول گرفتن؟
@matnchavan