دیشب ساعت نزدیکای ۳ اومد خونه و رفت توی اتاق مهمان خوابید.
صبح واسش صبحونه درست کردم و گذاشتم روی میز غذاخوری ؛بعد ساعت ۸ از خواب بیدار شد اومد صبحونه بخوره،هیچ حرفی باهام نزد تا خودم پیشقدم شدم،دوباره مثل دیشب بهش گفتمجریان اون چتها با خواهرم چیه و اونم لیوان چایی رو پرت کرد روم و بدنم سوخت،بعدش هم گفت برو گمشو از جلوی چشم تو اصلا لیاقت من رو نداری زنیکهی بدردنخور.از صبحتاحالا دارم گریه میکنم اصلا زبونم بند اومده نمیدونم باید چیکار کنم