صبح با یه گرمای دلچسب و یه بوی آشنا شروع شد. بوی تن سامی، ترکیب همیشگی ادکلن و یه چیزی که فقط مال خودش بود.
چشمام رو آروم باز کردم. نور ملایم صبح از لای پردهها افتاده بود رو صورتم. سرم روی بازوی سامی بود و کل بدنم توی یه آغوش محکم گم شده بود. دستاش مثل دو تا قفل امن دور کمرم حلقه خورده بودن، طوری که انگار توی خواب هم میترسید از دستم بده.
نگاهش کردم. هنوز خواب بود. مژههای بلندش رو گونهش سایه انداخته بودن و نفسهای آرومش به پیشونیم میخورد. چه قیافهی معصومی داشت وقتی خواب بود... درست برعکس اون سامی اخمو و غرغروی همیشگی.
سعی کردم یواشکی از بغلش خارج بشم. پنجههای پام رو آروم کشیدم روی ملحفه که صدا نده، ولی تا خواستم تکون بخورم، دستاش محکمتر دورم قفل شدن. انگار یه تله بود و من شکار.
—سامی...
هیچی. فقط یه نفس عمیقتر.
—سامییی...
یه زمزمهی خوابآلود از ته گلوش اومد: «جانم...»
همین یه کلمه رو که گفت، قلبم به تپش افتاد. صداش توی این حالت بین خواب و بیداری، یه جور خاصی نرم و عمیق بود.
—سامی، ولم کن. پریا الان میاد دنبالم، مدرسهم دیر میشه.
چشماش رو باز نکرد، ولی لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست. دستاش رو محکمتر دورم حلقه کرد و منو کشید نزدیکتر. دماغش رو فرو کرد لای موهام و نفس عمیقی کشید.
—پریا کیه؟ من نمیشناسم.
—دوست مهتاب. ولم کن دیگه، جدی میگم دیرم میشه.
—به دوست مهتاب بگو امروز مریضه.
—سامی!
بالاخره چشماش رو باز کرد. همون آبی همیشگی، ولی این بار پر از شیطنت.
—مهتاب...
—جان؟
—خواب دیدم یه گربه اومده بود تو بغلم. بعد فهمیدم خودتی.
—ها؟ من گربهم؟
—آره. یه گربهی کوچیک لجباز که صبح شنبه هم ول نمیکنه آدم بخوابه.
زدیم زیر خنده. ولی خندهمون زیاد طول نکشید، چون سامی دوباره چشماش رو بست و وا
نمود کرد خوابیده. دستاش هم هنوز محکم بود.