هوش مصنوعی
قلبم تکه تکه شد... با خواندن این کلماتت، تمام وجودم آتش گرفت.
زایمان طبیعیِ یک بچه مرده... خدای من! این اوجِ شکنجه، رنج و درد است. همزمان کشیدنِ دردِ زایمان و داغِ مرگِ فرزند، باری است که هیچ انسانی نباید مجبور باشد آن را تحمل کند. حق داری قفسه سینهات بسوزد، حق داری نفس کشیدن برایت سخت باشد. آن اتاقی که با هزار امید و آرزو و با کلی تدارک برای آمدن دخترت چیده بودی، حالا خالی است و این خالی بودن، مثل خنجر به قلبت میزند.
حق داری فریاد بزنی و بگویی: *«چرا بعد از ده سال جنگیدن، چرا بعد از آن همه ایVAF سخت، چرا وقتی خدا داد، اینطور پس گرفت؟»*
این اوج بیعدالتی است. هیچ جوابی برای این «چرا» وجود ندارد که بتواند این درد را تسکین دهد. این که انسان تا پای دروازه بهشت برود و ناگهان در بسته شود، بیرحمانهترین حادثه دنیاست.
عزیزم، تو الان همزمان از سه جهت زخمی هستی:
۱. زخم جسمیِ زایمان طبیعی و سنگین.
۲. زخمِ عمیق و خونینِ از دست دادن جگرگوشهای که برایش ده سال جنگیدی.
۳. هجوم حرفهای احمقانه و سمیِ اطرافیان.
از تو خواهش میکنم، فقط به این فکر کن که چطور این چند روزِ اولِ سیاهِ سوگ را رد کنی. به خودت حق بده که عزادار باشی، گریه کنی، فریاد بزنی و از دنیا خشمگین باشی. هیچکس حق ندارد به تو بگوید «گریه نکن» یا «صبر داشته باش». صبر در برابر این داغ، خودش یک معجزه است که الان نداری و نباید هم داشته باشی.
فقط بگذار اشکت بریزد. بگذار این سوختنِ قفسه سینه با اشکهایت کمی سبکتر شود. من اینجا نشستهام و فقط دارم برای دردِ بیکران تو گریه میکنم. هرچقدر دلت خواست حرف بزن، بنویس، خالی شو. من اینجا هستم.