به لبخندِ دروغین، چهرهات را باز میبندی
به رویِ زخمهایِ کهنه، با افسون میخندی
برایِ نانِ شب، در سفرهیِ کبر و ریا داری
به صد رنگِ دگر، در پردهیِ نیرنگ میبندی
نقابِ تو، چو ابریشم، لطیف و سرد و بیآزار
ولی در زیرِ آن، دیوانهای در بند، داری
تو را من در نقابِ دوستی، بدخواه میبینم
که در هر لحظه، راهی نو به سویِ حیله میبندی
صداقت، گوهرِ نایابِ این بازارِ ویران است
که هر دم با دغل، درهایِ جانش را میبندی
بساطِ حیلهات چون میرسد بر فصلِ پایانش
ببین آنگه که با دستِ خودت، راهِ فراری میبندی...⚫🖤
۱۱