بچها ما چند ساله ازدواج کردیم از شهرستان اومدم ی شهر دیگع برای زندگی شوهرم خیلی اهل دوست رفیقه ولی من اینجا دپستی ندارم تنهام شوهرم صبح میره سر کار ساعت نه شب میاد خونه یازده نیمم میخواد بخوابه
البته اینم بگم مار برا خودشع ساعت شیش ۷ کارش تموم میشه ولی بعدش با داداشش میره قهوه خونه
من اینجا هیچ کسو ندارم ایویل هی دعوا کردم که بابا هر شب نرو حداقل هفته ای سه روز برو قبول نمیکرد هرچی میگفتم اصلا و ابدا
ی سری دوست رفیق داره همسون یا از خانومشون جدا شدن یا مجرد رفیق صمییمیش پارسال از زنش جدا شد به یک سال نشد با ۲۰ نفر دوس بود حالا بماند دوستای دیگش شوهر من اهل مشروب اینا هس منم گفتم باشه یعنی دروغ نگم من خودمم ی وقتای میخورم ولی نه همیسه هر احظه
امشب اومده ب من میگه تازه ما از مسافرت اومده بودیم از شهرستان اومده نیکه من شب با دوستم برم مشروب بخورم بیام گفتم نه بد میگه یعنی چی خیلی زشته من با فلان سن اصلا از تو اجازه بگیرم به من چه تو دوستی نداری برو برا خودت دوست پیدا کن برو باهاش کافه جایی قلبم شکست با این حرفش حالا خوبه هیچ کدوم از دوستای خودش ادم نیستن
من اصلا چیزی تو زندگیم نخواستم همیشه خواستم یکم زودتر بیا باهم فیلم ببینیم بیرون بریم فلان کنیم
ولی اون میخواد منو دک کنه انقد ناراحتم همش بم میگه برو باشگاه برو سر کار برو اینجا اونجا
باور کنید من فقط میگم ب حای نه ۷ بیا خونه که یازدهم خواستی بخوابی یکم باهم وقت بگذرونیم نه اینکه همین که شام خوردی سریع خواب