صبح ساعت ۵ و نیم بلند شدیم
ساعت ۶ صبحانه خوردیم و بعدش شوهرم رفت ماشینو تمیز کنه،منم ظرفای صبحانه رو میشستم که تز پایین داد زد خانوم میری جنگل؟؟
منم از خدا خواسته قبول کردم و بند و بساط جمع کردم یه چایی هم دم دادم توی فلاسک
زنگ زدم مادرشوهرم گفتم شماهم بیاین،پدرشوهرم گفت باشه اما در کنار جوجه چکدرمه هم درست کنیم
قبول کردم و زنگ زدم مامانم،داداشم اولش راضی نبود میگفت خوابم میاد...به هر سختی بود راضیش کردیم و بلند شد
رفتیم سمت جنگل شیراباد،توی راه بارون شدید شروع شد.
بخاطر همین بارون ۳ تا ماشین جلوتر تصادف خیلی بدی کرده بودن اما خداروشکر خودشون سلامت بودن
بعد از رسیدن و گذاشتن وسایل مرغ کباب کردیم و بعدش راه افتادیم سمت ابشار
یه راه حدودا ۳ کیلومتری با پله های زیاد
رفتیم و برگشتیم و به شدت گرسنه بودیم🤣
شروع کردیم چکدرمه درست کردن و کنارش چای اتیشی هم گذاشتیم و شروع خوشگذرونی و رقص بود
بعد از خوردن تخمه و هندونه و چای که کمی از گرسنگیمون کم کرد،چکدرمه اماده شد،حالا ساعت چنده ۶ غروب اما جنگل به شدت تاریک شده بود،سریع خوردیم و جمع کردیم و همین الان رسیدیم خونه🥰