امروز صحبت از ازدواج و اینا بود بعد من چند وقت دیگه ازدواج میکنم خب یکی از فامیلامون در آمد گفت تو هم خوب تونستی که یک شوهر خوب پیدا کنی و خودت را بهش بندازی بعد عمم گفت که اره برادرم که شانس نداشت زنش از خودش بزرگتره خدا بده شانس مامانم نشنید منم اون لحظه که میخواستم جواب بدهم مامانم اومد گفتم حالا چون مهمونن عوضی ها ایرادی ندارع ولی دلم واقعا شکست دلم میخواست زنده را کتک بزنم عوضی اشغال کثافت