خیلی ناراحتم ، نمیدونم مامانمه یا دشمنم ، هر وقت میام باهاش بیرون پشیمونم میکنه ، اکثر اوقات حق و به بقیه میده یعنی بقیه یعنی خواهراش و بچه هاشون و اینا.
منم از بچگی یادمه همیشه سر تحفه های خواهر و برادرش کتک میخوردم
یعنی متهم به دزدی و دروغ و اذیت کردن همه شدم
هیچوقت حلالش نمیکنم هیچوقت
یه بار تو یه مجلسی یه گوشه نشسته بودم و حوصلم سررفته بود یه خانم انرژی مثبتی اومد پیشم و بدون مقدمه بهم گفت چه دختر خوشگلی چه صورت قشنگی و رفت اون جمله یه حس مثبت و رنگی رنگی بهم القا کرد که توطول بیست سال زندگیم تاحالا نچشیده بودمش و هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم اکلیلی میشه وهمون چند تا کلمه معمولی منو اون شب تبدیل کرد به یه دختر پرانرژی و شاد.از اون شب به بعد تصمیم گرفتم منم همین حس مثبتو به اطرافیانم بدم و خجالت و تکبرو بزارم کنار و هرکسی که در نظرم یه نکته مثبت داشته باشه بهش یادآوری کنم و بگم که چقدر خاصش کرده شاید تونستم منم همین حس نابو بهش بدم😍❤️
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
منم میگم شروع میکنه به ناله و نفرین که زندگیمو حروم تو کردم
ولی من هیچوقت یادم نمیره معلم بهم گفت دزدی کردی از دوستت در حالی که اون وسیله خودم بود مامانم اومد جلوی معلم گفت این همچین چیزی نداشت و معلم جلوی جمع صابون گلکلی ها بودن مد شده بودن اونو از دستم کشید و داد به اون دختره عوضی و گفت دزدی کار خوبی نیست
یه بار تو یه مجلسی یه گوشه نشسته بودم و حوصلم سررفته بود یه خانم انرژی مثبتی اومد پیشم و بدون مقدمه بهم گفت چه دختر خوشگلی چه صورت قشنگی و رفت اون جمله یه حس مثبت و رنگی رنگی بهم القا کرد که توطول بیست سال زندگیم تاحالا نچشیده بودمش و هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم اکلیلی میشه وهمون چند تا کلمه معمولی منو اون شب تبدیل کرد به یه دختر پرانرژی و شاد.از اون شب به بعد تصمیم گرفتم منم همین حس مثبتو به اطرافیانم بدم و خجالت و تکبرو بزارم کنار و هرکسی که در نظرم یه نکته مثبت داشته باشه بهش یادآوری کنم و بگم که چقدر خاصش کرده شاید تونستم منم همین حس نابو بهش بدم😍❤️
منم میگم شروع میکنه به ناله و نفرین که زندگیمو حروم تو کردم ولی من هیچوقت یادم نمیره معلم بهم گفت دز ...
مامانای ما خودشیفتن عزیزم... تموم کاراشونم برای خودنماییه... یه بار زنداییم تعریف میکرد میگفت بچه بودی 5سالت بوده دخترداییم منو میزنه و شروع به گریه میکنه و منم هم ساکت بودم بعد مامانم میاد منو میزنه.. فک میکنه تقصیر من بوده ببین من زیر دست چه مادری بزرگ شدم وقتی زنداییم اینو تعریف کرد قلبم هزار تیکه شد مثلا میخواست از من تعریف کنه بگه تو مظلوم بودی