من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشي
تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشي
اين تاول و تبخال و دهان سوختگيها
از آه زياد است ، نه از خوردن آشي
از تُنگ پريديم به اميد رهايي
ناکام تقلايي و بيهوده تلاشي
يک بار شده بر جگرم زخم نکاري؟
يک بار شده روي لبم بغض نپاشي؟
هر بار دلم رفت و نگاهي به تو کردم
بر گونهي سرخابيات افتاد خراشي
از شوق همآغوشي و از حسرت ديدار
بايست بميريم چه باشي چه نباشی