ما برای برگشت از کربلا به لب مرز ون گرفتیم بعد ۳ تا پسر جوونم بودن بعد همه رفتیم بشینیم سر جاهامون من دیدم همه جا پره جای من نیست که منم به مامانم گفتم پس من کجا بشینم یکی از همونا در اومد ادای حرف منو دراورد دقیقا صداشو نازک کرد گفت بیا بشین روش خندید کره خر بعدم رقت نشست سر جاش سنش هم کم نبود ۲۰ و خورده ای یود
نمیدونم چرا اون لحظه خنگ یودم نفهمیدم علاوه بر من مامانمم نفهمید چون اگه میفهمید میزد تو دهنش یا لااقل باهاش دعوا میکرد چون ساکت نمیشینه الان حرص میخورم چرا نفهمیدم این همه ادم تو ون بود من خنگ بودم نفهمیدم بقیه که فهمیدن الان چه فکری کردن راجب من