مادرمم متاسفانه طرف اونها بود، هرچی میگفتم طلاهامو بده
میگفت چرا باید بدم ببری شوهره بدزده، گفتم خب سه دنگ دیگه رو بزن بنامم قشنگ برمیگشت میگفت پسران آینده ندارن؟
درصورتیکه بیماری صعب العلاج داشت و من همش گوشه در اتاق عملها براش اشک می ریختم و پسرش تو خونه داشت سریال می دید