روزي جوانی از پدرش پرسيد چرا انسانها اينقدر براي پول همديگر را مي آزارند و به هم بدی ميكنند؟
پدرش قوطي كبريتي از جيب دراورد سه عدد كبريت را گرفت
و دو عدد آن را دوباره در قوطی نهاد آن يك عدد را نصف كرد
و با آن نصفه كه نوڪ تيزی داشت
لایِ دندان خود را تميز كرد و گفت :
نمیدووونم!! 😐😂😂